Some Where

 

ه.ا. سایه

شبگیر


دیگر این پنجره بگشای، که من به ستوه آمدم از این شب تنگ!
دیرگاهیست که در خانۀ همسایۀ من خوانده خروس.
وین شب تلخ عبوس میفشارد بدلم پای درنگ.

دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه پشت این پنجره، بیدار و خموش،
مانده ام چشم براه، همه چشم و همه گوش:
مست آن بانگ دلاویز که میآید نرم،
محو آن اختر شبتاب که میسوزد گرم،
مات این پردۀ شبگیر که میبازد رنگ.

آری این پنجره بگشای که صبح میدرخشد پس این پردۀ تار.
میرسد از دل خونین سحر، بانگ خروس.
وز رخ آینه ام میسترد زنگ فسوس:
بوسۀ مهر که در چشم من افشانده شرار، خندۀ روز که با اشک من آمیخته رنگ